نوزده ماهگی
در پایان نوزده ماهگی به شدت به کارهای هجده ماهگیم ادامه میذهم فقط چندمورد رو ارتقا دادم دایره لغاتم بسیار گسترده شده به ظور مثال به دادا میگم داداششش و هر چیزی رو که میخوام بگم برای کیه اینطور میگم دادایی یعنی برای داداش هست؟ ترسید رو استفاده میکنم و قشنگ هم به جا وقتی صدای ناگهانی بیاد میدوم و میگم ترسید تمام وسایل حمام رو میگم حموم خرما که عاشقشم هم میگم اوما در این ماه خوراکی جدیدی کشف کردم که بسیار دوستش دارم و اون خامه خالی هست کافیه روی میز صبحانه ظرف خامه رو ببینم دیگه نمیشه منو از اون جدا کرد انواع گوشتها رو هم میگم ماهیی؟ بادوم هم خیلی دوست دارم و به همه مغزها میگم بادوم در این ماه از دست گرفتن کیوی ...
نویسنده :
مامان
18:54
پارسا و مهرسا 20
نقاشی...
این روزها پارسا کتاب های کار ریاضی حل میکند (شایان ذکر است حل کردن این کتابها علاقه کاملا شخصی بچه مورد نظر بوده و کار و رشته تحصیلی مادر بچه هیچ تاثیری در انتخاب اینگونه کتابها نداشته) کاملا هم جدی کار را دنبال میکند اما خب مهرسا هم کاملا از کارهای پارسا تقلید میکند و او هم وسایل جو جو کشیدن را پهن میکند (دختر مان به وسایل نقاشی میگوید جوجو) اما به این دفتر اکتفا نکرده و کمی مداخله بیشتر میشود و این هم نتیجه همکاری ! ...
نویسنده :
مامان
17:33
پارک ژوراسیک
سفر به دنیای دایناسورها ! پرسا و مهرسا رو بردیم پارک دایناسورها که خیلی بهشون خوش گذشت البته پارسا حوصله اش نمیرسید که در کنار هر دایناسور مدت زیادی بمانیم و عکس یادگاری بگیریم و مدام میگفت بریم بعدی و مهرسا رو هم کم مونده بود از دهان دایناسورها در بیاریم! ...
نویسنده :
مامان
17:19
هجده ماهگی
و من بلاخره از شر واکسن تا هفت سالگی خلاص شدم البته واکسن هجده ماهگی رو که زدم خیلی خوب با میکروب و ویروسهاش کنار اومدم و اصلا اذیت نشدم و فقط پای راستم درد میکرد که این امر کمک که در آن دو روز کلا بغل مامان باشم چون من کلا بچه ای هستم که بیشتر دوست دارم در بغل باشم تا اینکه خودم راه بروم خب سخته دیگه! در این ماه که بیشترش را در سفر بودیم من چیزهای زیا ی یاد گرفتم مثلا اینکه زنبور میگه وییییییز شیر میگه عععععععع با دهان و چشمهای کاملا باز باید گفت خودم سعی میکنم غذایم را بخورم نقاشی هم میکشم و تا پارسا کتابهایش را باز میکند منم یک دفتر و چند تا مداد دستم میگیرم و به مامان میگم جوجو ص...
نویسنده :
مامان
0:53
مشهد
بعد از برگشتن از کیش چند روز بعد رفتیم مشهد امسال مشهد ما فقط حرم امام رضا میرفتیم و بعد میامدیم هتل و گاهی پارک روبری هتل میرفتیم اما مسافرت خیلی خوبی بود مهرسا در رستوران پارسا در رستوران در پارک روبری هتل و پارسا و مهرسا در حرم ...
نویسنده :
مامان
13:20
سفر به کیش
امسال زمستان هم باز هوای تهران آلوده شد و هوای دل ما هم گرفته شد از دلتنگی مامان جون و بابا جون و خاله! پس به روال سالهای گذشته تهران را ترک نمودیم به سمت جنوب دلمان باز شد و ریه هایمان هم اکسیژن تنفس کردند امسال پارسا از روز اول گفت من پاساژ نمیام و شما هم نروید و ما هم نرفتیم خوب میدانم که همه مادران میدانند چه زجری است در کنار مرکز خرید باشی و نروی اما خب تا شد رفتیم کنار دریا و پارسا و مهرسا حسابی ماسه بازی و اب بازی کردند شبها هم که پارک میرفتیم و در کل حسابی خوش گذشت ...
نویسنده :
مامان
10:23
شانزده ماهگی
در شانزدهمین ماه تولدم 16 دندانم کامل در امدند البته کامل یعنی که همشون از لثه بیرون اومدن اما مونده تا قشنگ بشن! و همین دندانهای 15 و 16 ام بودند که من را مریض کردند و سه چهار روز حسابی حالم بد بود تا جایی که روز عید غدیر هم رفتم دکتر البته دکترها گفتن که احتمال زیاد ویروسی هست توی این ماه یک بار دیگه رفتم نمایش و اینبار خیلی ترسیدم و در کل نمایش در بغل مامان بودم و میگفتم دد یعنی بریم بیرون و بغض میکردم این ماه توانستم یکی از پازلهام رو کامل درست کنم و هر دونه اش رو که میزارم سر جاش برای خودم دست میزنم گاهی نیم ساعت یا بیشتر سرگرم میشم با پازل این ماه به مناسبت روز کودک کادو گرفتم از مامانی در این ماه من عاشق یکی از بر...
نویسنده :
مامان
0:12
یک تجربه ناموفق؟
به عنوان توجه نکنید ! این تجربه برای من کاملا موفقیت داشت و برای مامانم ناموفق بود!!!!!!!!!!!!!! بله من از اول مهر ثبت نام شده بودم مهد زبان در نزدیکی منزلمان تا قبل از روز موعد به مامان یکجورهایی گفته بودم که نمیرم برام وسیله نخر و خلاصه من حرف دلم روزده بودم اما مامان باورش نمیشد تا اینکه روز اول که رفتیم من با کمی گریه و ناراحتی به مامان گفتم بیاد سر کلاس بشینه و مامان هم قبول کرد بعد از مدتی مامان رفت دم کلاس نشست و من هم صندلیم رو آوردم دم در و موقعی که بچه ها خواستن برن play room من دیگه نرفتم و به مامان گفتم بریم خونه و آمدیم خانه اما روز دوم تا رسیدیم من گفتم نمیام تو کلاس کمی تو راهرو منتظر موندیم که...
نویسنده :
مامان
20:05













